رهارها، تا این لحظه: 15 سال و 2 ماه و 25 روز سن داره

دنیای رها

تولد سامیار

سلام سامیار کوچولو هم دنیا اومد درست یک هفته بعد تو همون بیمارستان توسط همون دکتر . توی همون اتاق و روی همون تخت.  من و مامانی ساعت ٤ روز ٤ شنبه رفتیم تا سامیار رو ببینیم وقتی وارد اتاق شدیم من حسی رو که عمو سیامک داشت رو داشتم( اخه منم یه بابای تازه وارد بودم).بگذریم دیدیم که یه پسر توپول و مپل که از سفیدی زیاد قرمز شده واسه خودش خوابیده و من هر چقدر جون دادم تا بیدارش کنم عموسیامک نذاشت .خدا هم سامیار  هم رها جون و هم تمام نی نی های گل رو واسه ما نگه داره.
14 مرداد 1390

عمو سیامک و تولد سامیار

سلام امشب رها خانوم ما 7 روزه است مصادف با اولین روز ماه مبارک رمضان.امشب عمو امیر . عمو سیامک با چندتا از دوستان بابایی اومده بودند رها جون رو ببینند چون قراره خاله بهناز درست روز چهار شنبه روز تولد رها جون سامیار کوچولو رو تو همون بیمارستان و همون اتاقی که رها خانم خوابیده بود دنیا بیاره . ما بی صبرانه منتظردنیا اومدن سامیار هستیم و دعا می کنیم صحیح و سالم دنیا بیاد تا رها جون یه هم بازی خوب داشته باشه.
11 مرداد 1390

اخرین مهمانی دونفره

سلام الان ساعت 2.22 شب سه شنبه هست اخرین روزی که من و مامانی و دوستان با هم تو مهمانی بودیم اخه از چند روز قبل چند تا از دوستانمون زنگ زدن که هفته اخره بیاین با هم  با شیم ما هم به گلچین امشب رورفتیم خونه عمو جواد  (دوستای بابایی) البته با عمو سیامک اینا رفتیم کلی بگو و بخند کردیم و گفتیم انشا ا.. سال بعد عمو جواذ هم بابا بشه  و خیلی پر خوری ریاد قرار شد دوباره اواخر ماه رمضان با رها جون و پسز عمو سیامک که احتمالا سامیار کوچولو باشه دور هم با شیم و صدای گریه شما دو تا رو   تو گوشمون =ر کنیم. (حالا شاید دختر بابا نق نقو نباشه)
4 مرداد 1390

تشکیل پرونده بیمارستان

سلام امروز من و مامانی ساعت ٩ صبح واسه تشکیل پرونده به بیمارستان رفتیم نوبت مامانی نفر پنجم بود که بعد از حدود ١ ساعت ما رو صدا زدند و من واسه اجازه عمل سزارین باید نامه تعهدات رو امضا می کردم بعد از اتمام کارهای اداری به  بخش پرستاری رفتیم و دکتر بیهوشی دوباره مامانی رو دید بیچاره مامانی اینقدر ترسیده بود که فشارش رفته بو رو ١٤ . بعد ار اجازه عمل از دکتر بیهوشی کارمون تموم شد و قرار شد برای اخرین بار فردا ساعت چها ر پیش دکتر خودمون بریم.
2 مرداد 1390

بستن ساک بیمارستان

سلام امروز غروب که من از بیرون اومده بودم دیدم مامانی تو اتاق داره با یه ساک راه میره پرسیدم این چیه گفت که بار سفر بستم نگو غروب که تنها بوده رفته تو اتاق و هر چیزی رو که واسه بیمارستان احتیاجداره برداشته و داره با دخترش درد و دل می کنه به قول سربازایی که اواخر خدمتشونه می گن بابا نبود ای 5 روز.
1 مرداد 1390

فضولی مامان و بابا

سلام الان ساعت 3.05 دقیقه صبح که من و مامانی تازه از خونه عمو سیامک اومدیم اخه امروز من و عمو عباس تخت و کمدشون رو بردیم و من وقتی به مامانی گفتم اونم فضولیش گل کرد و گفت که بریم ببینیم دارن چیکار می کنند ما هم رفتیم و بعد از کلی خنده بازار رفتیم بیرون یه بستنی خوردیم و اومدیم خونه . شما هم که هر موقع مامانی بستی می خوره می خوای با لگد تشکر کنی.
31 تير 1390

نوبت بیمارستان

سلام امروزم مثل روزای قبل منو عموسیامکواسه تثبیت وقت زایمان به بیمارستان رفتیم اما دیدیم که اسم خله بهناز که زایمانش١٠ روز بعد تو لیست هست اما اسم مامانی نیست واسه همین با دکتر هماهنگ کردیم و اسمش رو واسه روز چهارشنبه ساعت ٨ صبح زد اما واسه اتاق خصوصی سر پرستاری گفت که باید یه روز دیگه بیاین ما هم قرار شد که ٢ روز دیگه دوباره بریم.
29 تير 1390

نوبت بیمارستان

سلام امروزم مثل روزای قبل منو عموسیامکواسه تثبیت وقت زایمان به بیمارستان رفتیم اما دیدیم که اسم خله بهناز که زایمانش١٠ روز بعد تو لیست هست اما اسم مامانی نیست واسه همین با دکتر هماهنگ کردیم و اسمش رو واسه روز چهارشنبه ساعت ٨ صبح زد اما واسه اتاق خصوصی سر پرستاری گفت که باید یه روز دیگه بیاین ما هم قرار شد که ٢ روز دیگه دوباره بریم.
29 تير 1390
niniweblog
تمامی حقوق این صفحه محفوظ و متعلق به دنیای رها می باشد